تعیین سطح
بلاگ
مرکز راهنما
درباره ما
قوانین

300 لغات پرکاربرد انگلیسی با معنی و تلفظ

نویسنده

کیوان کاری

02 آبان 1405

20 دقیقه مطالعه

برای یادگیری انگلیسی لازم نیست از همان ابتدا سراغ لغات دشوار و کتاب‌های قطور بروید. بخش مهمی از مکالمه‌های روزمره با کلماتی شکل می‌گیرند که در خانه، محل کار، خرید، سفر و گفتگو با دیگران بارها می‌شنوید. اگر این واژه‌ها را همراه با تلفظ و معنی یاد بگیرید، درک فیلم‌ها و مکالمه‌ها آسان‌تر می‌شود و برای جمله‌سازی هم دستتان باز خواهد بود.

در این راهنما از فانگلیش، لغات پرکاربرد انگلیسی را به‌جای فهرست کردن به ترتیب الفبا، بر اساس موضوع دسته‌بندی کردیم. این روش کمک می‌کند کلمات مرتبط را کنار هم یاد بگیرید و هنگام صحبت کردن، سریع‌تر به واژه موردنیازتان برسید.

کلمات پرکاربرد انگلیسی در سطح مبتدی (Beginner)

در سطح مبتدی، بهتر است کلماتی را یاد بگیرید که در درس خواندن، خرید، کارهای روزمره و مکالمات ساده به کار می‌روند. این واژه‌ها به شما کمک می‌کنند خواسته‌هایتان را بیان کنید، سوال بپرسید و درباره کارهایی که انجام می‌دهید حرف بزنید.

Need (/niːd/) - نیاز داشتن

I need more time.

به وقت بیشتری نیاز دارم.

Want (/wɑːnt/) - خواستن

I want to learn English.

می‌خوام انگلیسی یاد بگیرم.

Choose (/tʃuːz/) - انتخاب کردن

Choose the best answer.

بهترین جواب رو انتخاب کن.

Decide (/dɪˈsaɪd/) - تصمیم گرفتن

I need to decide today.

باید امروز تصمیم بگیرم.

Try (/traɪ/) - تلاش کردن، امتحان کردن

Try this exercise again.

این تمرین رو دوباره امتحان کن.

Learn (/lɜːrn/) - یاد گرفتن

I learn new words every day.

هر روز کلمه‌های جدید یاد می‌گیرم.

Teach (/tiːtʃ/) - آموزش دادن

She teaches English online.

اون آنلاین انگلیسی درس می‌ده.

Understand (/ˌʌndərˈstænd/) - فهمیدن

I understand the question.

سوال رو می‌فهمم.

Remember (/rɪˈmembər/) - به خاطر سپردن

Remember this important rule.

این قانون مهم رو یادت بمونه.

Forget (/fərˈɡet/) - فراموش کردن

Don't forget your notebook.

دفترت رو فراموش نکن.

Explain (/ɪkˈspleɪn/) - توضیح دادن

Can you explain this word?

می‌تونی این کلمه رو توضیح بدی؟

Ask (/æsk/) - پرسیدن، درخواست کردن

Ask your teacher for help.

از معلمت کمک بخواه.

Answer (/ˈænsər/) - پاسخ دادن

Please answer my question.

لطفاً به سوالم جواب بده.

Tell (/tel/) - گفتن

Tell me the truth.

حقیقت رو بهم بگو.

Show (/ʃoʊ/) - نشان دادن

Show me your homework.

تکلیفت رو بهم نشون بده.

Find (/faɪnd/) - پیدا کردن

I can't find my keys.

نمی‌تونم کلیدم رو پیدا کنم.

Search (/sɜːrtʃ/) - جستجو کردن

I search for new lessons online.

آنلاین دنبال درس‌های جدید می‌گردم.

Use (/juːz/) - استفاده کردن

I use this app to study.

از این برنامه برای درس خوندن استفاده می‌کنم.

Make (/meɪk/) - ساختن، درست کردن

Let's make a shopping list.

بیا یه فهرست خرید درست کنیم.

Keep (/kiːp/) - نگه داشتن

Keep your notes in one place.

یادداشت‌هات رو یه جا نگه دار.

Bring (/brɪŋ/) - آوردن

Bring your book tomorrow.

فردا کتابت رو بیار.

Take (/teɪk/) - بردن، گرفتن

Take your umbrella with you.

چترت رو با خودت ببر.

Leave (/liːv/) - ترک کردن، جا گذاشتن

I left my phone at home.

گوشی‌ام رو خونه جا گذاشتم.

Arrive (/əˈraɪv/) - رسیدن

We arrive at school at eight.

ساعت هشت به مدرسه می‌رسیم.

Wait (/weɪt/) - منتظر ماندن

Please wait for five minutes.

لطفاً پنج دقیقه صبر کن.

Meet (/miːt/) - ملاقات کردن

I meet my classmates after class.

بعد از کلاس هم‌کلاسی‌هام رو می‌بینم.

Visit (/ˈvɪzɪt/) - دیدن کردن، بازدید کردن

We visit our grandparents on Sundays.

یکشنبه‌ها به دیدن پدربزرگ و مادربزرگمون می‌ریم.

Call (/kɔːl/) - تماس گرفتن

I'll call you tonight.

امشب بهت زنگ می‌زنم.

Send (/send/) - فرستادن

Send me the file, please.

لطفاً فایل رو برام بفرست.

Receive (/rɪˈsiːv/) - دریافت کردن

I received your message.

پیامت رو دریافت کردم.

Buy (/baɪ/) - خریدن

I need to buy some bread.

باید یه مقدار نون بخرم.

Pay (/peɪ/) - پرداخت کردن

Can I pay by card?

می‌تونم با کارت پرداخت کنم؟

Spend (/spend/) - خرج کردن، وقت گذراندن

I spend an hour studying.

یه ساعت از وقتم رو صرف درس خوندن می‌کنم.

Save (/seɪv/) - پس انداز کردن، ذخیره کردن

I'm saving money for a laptop.

دارم برای خرید لپ‌تاپ پول جمع می‌کنم.

Cost (/kɔːst/) - قیمت داشتن، هزینه داشتن

How much does this bag cost?

این کیف چنده؟

Sell (/sel/) - فروختن

They sell fresh vegetables here.

اینجا سبزیجات تازه می‌فروشن.

Order (/ˈɔːrdər/) - سفارش دادن

I'd like to order a sandwich.

می‌خوام یه ساندویچ سفارش بدم.

Borrow (/ˈbɑːroʊ/) - قرض گرفتن

Can I borrow your pen?

می‌تونم خودکارت رو قرض بگیرم؟

Lend (/lend/) - قرض دادن

Could you lend me some money?

می‌تونی یه مقدار پول بهم قرض بدی؟

Return (/rɪˈtɜːrn/) - برگرداندن، پس دادن

I need to return this book.

باید این کتاب رو پس بدم.

Open (/ˈoʊpən/) - باز کردن

Open the window, please.

لطفاً پنجره رو باز کن.

Close (/kloʊz/) - بستن

Close the door quietly.

در رو آروم ببند.

Start (/stɑːrt/) - شروع کردن

The lesson starts at nine.

کلاس ساعت نه شروع می‌شه.

Finish (/ˈfɪnɪʃ/) - تمام کردن

I finish work at five.

ساعت پنج کارم تموم می‌شه.

Change (/tʃeɪndʒ/) - تغییر دادن

I want to change my schedule.

می‌خوام برنامه‌ام رو عوض کنم.

Move (/muːv/) - حرکت کردن، جابجا کردن

We need to move this table.

باید این میز رو جابه‌جا کنیم.

Carry (/ˈkæri/) - حمل کردن

Can you carry this bag?

می‌تونی این کیف رو حمل کنی؟

Wear (/wer/) - پوشیدن

I wear glasses when I read.

وقتی مطالعه می‌کنم عینک می‌زنم.

Wash (/wɑːʃ/) - شستن

Wash your hands before eating.

قبل از غذا دست‌هات رو بشور.

Clean (/kliːn/) - تمیز کردن

I clean my room every weekend.

هر آخر هفته اتاقم رو تمیز می‌کنم.

Cook (/kʊk/) - غذا پختن

My father cooks dinner on Fridays.

بابام جمعه‌ها شام درست می‌کنه.

Eat (/iːt/) - خوردن

We eat lunch together.

با هم ناهار می‌خوریم.

Drink (/drɪŋk/) - نوشیدن

I drink enough water every day.

هر روز به‌اندازه کافی آب می‌نوشم.

Sleep (/sliːp/) - خوابیدن

I sleep seven hours a night.

هر شب هفت ساعت می‌خوابم.

Wake (/weɪk/) - بیدار شدن، بیدار کردن

I wake up early on weekdays.

روزهای کاری زود بیدار می‌شم.

Rest (/rest/) - استراحت کردن

You should rest after work.

بهتره بعد از کار استراحت کنی.

Work (/wɜːrk/) - کار کردن

I work from home twice a week.

هفته‌ای دو روز از خونه کار می‌کنم.

Study (/ˈstʌdi/) - درس خواندن، مطالعه کردن

She studies English after dinner.

اون بعد از شام انگلیسی می‌خونه.

Practice (/ˈpræktɪs/) - تمرین کردن

I practice speaking every day.

هر روز مکالمه تمرین می‌کنم.

Check (/tʃek/) - بررسی کردن

Check your answers carefully.

جواب‌هات رو با دقت بررسی کن.

Fix (/fɪks/) - تعمیر کردن، درست کردن

He can fix my computer.

اون می‌تونه کامپیوترم رو تعمیر کنه.

Help (/help/) - کمک کردن

Can you help me with this task?

می‌تونی توی این کار کمکم کنی؟

Follow (/ˈfɑːloʊ/) - دنبال کردن، پیروی کردن

Follow the instructions carefully.

دستورالعمل‌ها رو با دقت دنبال کن.

Explain (/ɪkˈspleɪn/) - توضیح دادن

The teacher explains the lesson clearly.

معلم درس رو واضح توضیح می‌ده.

Happen (/ˈhæpən/) - اتفاق افتادن

Mistakes happen when we are tired.

وقتی خسته‌ایم، اشتباه می‌کنیم.

Feel (/fiːl/) - احساس کردن

I feel better today.

امروز حالم بهتره.

Hope (/hoʊp/) - امیدوار بودن

I hope you pass the exam.

امیدوارم امتحانت رو قبول بشی.

Enjoy (/ɪnˈdʒɔɪ/) - لذت بردن

I enjoy reading before bed.

از کتاب خوندن قبل از خواب لذت می‌برم.

Prefer (/prɪˈfɜːr/) - ترجیح دادن

I prefer tea to coffee.

چای رو به قهوه ترجیح می‌دم.

Like (/laɪk/) - دوست داشتن

I like this teaching method.

این روش آموزش رو دوست دارم.

Hate (/heɪt/) - متنفر بودن، بد آمدن

I hate wasting time.

از وقت تلف کردن بدم میاد.

Worry (/ˈwɜːri/) - نگران بودن

Don't worry about the test.

نگران امتحان نباش.

Agree (/əˈɡriː/) - موافق بودن

I agree with your idea.

با ایده‌ات موافقم.

Believe (/bɪˈliːv/) - باور داشتن

I believe you can do it.

باور دارم که می‌تونی از پسش بربیای.

Think (/θɪŋk/) - فکر کردن

I think this answer is correct.

فکر می‌کنم این جواب درسته.

Plan (/plæn/) - برنامه‌ریزی کردن

We plan our trips in advance.

سفرهامون رو از قبل برنامه‌ریزی می‌کنیم.

Prepare (/prɪˈper/) - آماده کردن

I prepare my bag the night before.

شب قبل کیفم رو آماده می‌کنم.

Travel (/ˈtrævəl/) - سفر کردن

I want to travel abroad.

می‌خوام به خارج از کشور سفر کنم.

Drive (/draɪv/) - رانندگی کردن

She drives to work every morning.

اون هر روز صبح با ماشین می‌ره سر کار.

Ride (/raɪd/) - سوار شدن، راندن

I ride my bike to school.

با دوچرخه می‌رم مدرسه.

Walk (/wɔːk/) - راه رفتن

I walk for twenty minutes daily.

هر روز بیست دقیقه پیاده‌روی می‌کنم.

Run (/rʌn/) - دویدن

He runs in the park every morning.

اون هر روز صبح توی پارک می‌دوه.

Turn (/tɜːrn/) - پیچیدن، چرخاندن

Turn left at the next street.

سر خیابون بعدی به چپ بپیچ.

Stop (/stɑːp/) - متوقف شدن، متوقف کردن

Stop the car near the entrance.

ماشین رو نزدیک ورودی نگه دار.

Stay (/steɪ/) - ماندن

We stay at home on rainy days.

روزهای بارونی خونه می‌مونیم.

Live (/lɪv/) - زندگی کردن

I live near my university.

نزدیک دانشگاه زندگی می‌کنم.

Grow (/ɡroʊ/) - رشد کردن

Children grow quickly.

بچه‌ها سریع رشد می‌کنن.

Build (/bɪld/) - ساختن

They want to build a new house.

اونا می‌خوان یه خونه جدید بسازن.

Break (/breɪk/) - شکستن

Be careful not to break the glass.

مواظب باش شیشه رو نشکنی.

Cut (/kʌt/) - بریدن

Cut the paper into small pieces.

کاغذ رو به تکه‌های کوچیک ببر.

Easy (/ˈiːzi/) - آسان

This exercise is easy.

این تمرین آسونه.

Difficult (/ˈdɪfɪkəlt/) - دشوار

This question is difficult.

این سوال سخته.

Enough (/ɪˈnʌf/) - کافی

We have enough food for everyone.

برای همه غذا به‌اندازه کافی داریم.

Busy (/ˈbɪzi/) - مشغول

I'm busy with my homework.

سرم با تکالیفم گرمه.

Available (/əˈveɪləbəl/) - در دسترس، موجود

Is this room available?

این اتاق خالیه؟

Important (/ɪmˈpɔːrtənt/) - مهم

Sleep is important for your health.

خواب برای سلامتی‌ات مهمه.

Different (/ˈdɪfərənt/) - متفاوت

We have different opinions.

نظرهای متفاوتی داریم.

Ready (/ˈredi/) - آماده

I'm ready for the exam.

برای امتحان آماده‌ام.

Possible (/ˈpɑːsəbəl/) - ممکن

Is it possible to change the date?

می‌شه تاریخ رو عوض کرد؟

Useful (/ˈjuːsfəl/) - مفید

This dictionary is very useful.

این فرهنگ لغت خیلی مفیده.

بیشتر بخوانید: اصطلاحات و لغات مرتبط با توصیف کردن در زبان انگلیسی

کلمات پرکاربرد انگلیسی در سطح متوسط (Intermediate)

در سطح متوسط، بهتر است سراغ کلماتی بروید که برای توضیح تجربه‌ها، بیان نظر، حل مشکلات و ارتباط در محیط کار یا تحصیل به کار می‌روند. این واژه‌ها کمک می‌کنند جمله‌های دقیق‌تری بسازید و به‌جای پاسخ‌های کوتاه، منظورتان را کامل‌تر بیان کنید.

Achieve (/əˈtʃiːv/) - به دست آوردن، رسیدن به هدف

She achieved her goal.

اون به هدفش رسید.

Improve (/ɪmˈpruːv/) - بهتر کردن، بهبود دادن

I want to improve my writing.

می‌خوام نوشتنم رو بهتر کنم.

Develop (/dɪˈveləp/) - توسعه دادن، پرورش دادن

He developed a new skill.

اون یه مهارت جدید یاد گرفت و پرورش داد.

Increase (/ɪnˈkriːs/) - افزایش دادن

We need to increase our sales.

باید فروشمون رو بیشتر کنیم.

Reduce (/rɪˈduːs/) - کاهش دادن

Walking can reduce stress.

پیاده‌روی می‌تونه استرس رو کم کنه.

Avoid (/əˈvɔɪd/) - اجتناب کردن، دوری کردن

Try to avoid common mistakes.

سعی کن از اشتباهات رایج دوری کنی.

Suggest (/səˈdʒest/) - پیشنهاد دادن

I suggest taking a short break.

پیشنهاد می‌کنم یه استراحت کوتاه داشته باشیم.

Recommend (/ˌrekəˈmend/) - توصیه کردن، پیشنهاد کردن

I recommend this book to beginners.

این کتاب رو به افراد مبتدی پیشنهاد می‌کنم.

Consider (/kənˈsɪdər/) - در نظر گرفتن

Please consider my suggestion.

لطفاً پیشنهادم رو در نظر بگیر.

Compare (/kəmˈper/) - مقایسه کردن

Compare the prices before buying.

قبل از خرید، قیمت‌ها رو مقایسه کن.

Describe (/dɪˈskraɪb/) - توصیف کردن

Can you describe your experience?

می‌تونی تجربه‌ات رو توضیح بدی؟

Discuss (/dɪˈskʌs/) - بحث کردن، صحبت کردن درباره چیزی

We discussed the problem yesterday.

دیروز درباره مشکل صحبت کردیم.

Mention (/ˈmenʃən/) - اشاره کردن، اسم بردن

She mentioned your name.

اون اسم تو رو آورد.

Express (/ɪkˈspres/) - بیان کردن

He expressed his opinion clearly.

اون نظرش رو واضح بیان کرد.

Communicate (/kəˈmjuːnɪkeɪt/) - ارتباط برقرار کردن

Good teams communicate effectively.

تیم‌های خوب به‌خوبی با هم ارتباط برقرار می‌کنن.

Respond (/rɪˈspɑːnd/) - پاسخ دادن

Please respond to my email.

لطفاً به ایمیلم جواب بده.

Apologize (/əˈpɑːlədʒaɪz/) - عذرخواهی کردن

He apologized for being late.

اون بابت دیر کردن عذرخواهی کرد.

Complain (/kəmˈpleɪn/) - شکایت کردن

Customers complained about the service.

مشتری‌ها از خدمات شکایت کردن.

Encourage (/ɪnˈkɜːrɪdʒ/) - تشویق کردن

My teacher encouraged me to speak.

معلمم تشویقم کرد که صحبت کنم.

Support (/səˈpɔːrt/) - حمایت کردن

My family supports my decision.

خانواده‌ام از تصمیمم حمایت می‌کنن.

Manage (/ˈmænɪdʒ/) - مدیریت کردن

She manages a small team.

اون یه تیم کوچیک رو مدیریت می‌کنه.

Organize (/ˈɔːrɡənaɪz/) - سازمان دهی کردن، مرتب کردن

I organized all my notes.

همه یادداشت‌هام رو مرتب کردم.

Arrange (/əˈreɪndʒ/) - ترتیب دادن، هماهنگ کردن

We arranged a meeting for Monday.

برای دوشنبه یه جلسه هماهنگ کردیم.

Attend (/əˈtend/) - شرکت کردن در یک جلسه یا رویداد

I attended an online course.

در یه دوره آنلاین شرکت کردم.

Participate (/pɑːrˈtɪsɪpeɪt/) - مشارکت کردن

Everyone can participate in the discussion.

همه می‌تونن توی بحث شرکت کنن.

Complete (/kəmˈpliːt/) - تکمیل کردن، به پایان رساندن

I completed the assignment on time.

تکلیفم رو به‌موقع تموم کردم.

Require (/rɪˈkwaɪər/) - نیاز داشتن، لازم داشتن

This job requires experience.

این شغل به تجربه نیاز داره.

Provide (/prəˈvaɪd/) - فراهم کردن، ارائه دادن

The course provides useful materials.

این دوره منابع مفیدی در اختیارمون می‌ذاره.

Include (/ɪnˈkluːd/) - شامل بودن، در برگرفتن

The price includes breakfast.

صبحانه هم توی قیمت حساب شده.

Offer (/ˈɔːfər/) - پیشنهاد دادن، ارائه کردن

They offered me a better position.

اونا یه موقعیت شغلی بهتر بهم پیشنهاد دادن.

Apply (/əˈplaɪ/) - درخواست دادن، به کار بردن

I applied for a new job.

برای یه شغل جدید درخواست دادم.

Accept (/əkˈsept/) - پذیرفتن

She accepted the invitation.

اون دعوت رو پذیرفت.

Reject (/rɪˈdʒekt/) - رد کردن

They rejected his proposal.

اونا پیشنهادش رو رد کردن.

Refuse (/rɪˈfjuːz/) - نپذیرفتن، خودداری کردن

He refused to answer the question.

اون حاضر نشد به سوال جواب بده.

Expect (/ɪkˈspekt/) - انتظار داشتن

I expect the meeting to finish soon.

انتظار دارم جلسه به‌زودی تموم بشه.

Depend (/dɪˈpend/) - بستگی داشتن

The result depends on your effort.

نتیجه به تلاشت بستگی داره.

Affect (/əˈfekt/) - تاثیر گذاشتن

Lack of sleep affects concentration.

کم‌خوابی روی تمرکز تاثیر می‌ذاره.

Influence (/ˈɪnfluəns/) - تاثیر گذاشتن، نفوذ داشتن

Friends can influence our choices.

دوست‌ها می‌تونن روی انتخاب‌هامون تاثیر بذارن.

Cause (/kɔːz/) - باعث شدن

The delay caused a problem.

تاخیر باعث ایجاد یه مشکل شد.

Prevent (/prɪˈvent/) - جلوگیری کردن

Exercise may prevent some health problems.

ورزش ممکنه از بعضی مشکلات سلامتی جلوگیری کنه.

Solve (/sɑːlv/) - حل کردن

We need to solve this issue.

باید این مشکل رو حل کنیم.

Handle (/ˈhændəl/) - مدیریت کردن، از پس چیزی برآمدن

She handles difficult situations well.

اون از پس موقعیت‌های سخت به‌خوبی برمیاد.

Deal (/diːl/) - سروکار داشتن، رسیدگی کردن

I deal with customers every day.

هر روز با مشتری‌ها سروکار دارم.

Achievable (/əˈtʃiːvəbəl/) - دست یافتنی

This target is achievable.

رسیدن به این هدف امکان‌پذیره.

Effective (/ɪˈfektɪv/) - موثر

This method is effective.

این روش موثره.

Efficient (/ɪˈfɪʃənt/) - کارآمد

We need a more efficient system.

به یه سیستم کارآمدتر نیاز داریم.

Reliable (/rɪˈlaɪəbəl/) - قابل‌اعتماد

He is a reliable colleague.

اون همکار قابل‌اعتمادیه.

Responsible (/rɪˈspɑːnsəbəl/) - مسئول

She is responsible for the project.

اون مسئول این پروژه‌ست.

Independent (/ˌɪndɪˈpendənt/) - مستقل

He became financially independent.

اون از نظر مالی مستقل شد.

Confident (/ˈkɑːnfɪdənt/) - با اعتماد به نفس

I feel more confident when I practice.

وقتی تمرین می‌کنم، اعتمادبه‌نفسم بیشتر می‌شه.

Patient (/ˈpeɪʃənt/) - صبور

Be patient with yourself.

با خودت صبور باش.

Flexible (/ˈfleksəbəl/) - انعطاف پذیر

My working hours are flexible.

ساعات کاری من انعطاف‌پذیره.

Convenient (/kənˈviːniənt/) - راحت، مناسب

Online shopping is convenient.

خرید آنلاین خیلی راحته.

Familiar (/fəˈmɪliər/) - آشنا

This topic is familiar to me.

این موضوع برام آشناست.

Specific (/spəˈsɪfɪk/) - مشخص، معین

Can you give a specific example?

می‌تونی یه مثال مشخص بزنی؟

General (/ˈdʒenərəl/) - کلی، عمومی

I understand the general idea.

ایده کلی رو متوجه می‌شم.

Similar (/ˈsɪmələr/) - مشابه، شبیه

Our experiences are similar.

تجربه‌هامون شبیه همه.

Appropriate (/əˈproʊpriət/) - مناسب

Wear appropriate clothes for the interview.

برای مصاحبه لباس مناسب بپوش.

Accurate (/ˈækjərət/) - دقیق

The report contains accurate information.

این گزارش اطلاعات دقیقی داره.

Relevant (/ˈreləvənt/) - مرتبط

Please include relevant details.

لطفاً جزئیات مرتبط رو هم اضافه کن.

Available (/əˈveɪləbəl/) - در دسترس، موجود

The manager is available this afternoon.

مدیر امروز بعدازظهر وقت داره.

Necessary (/ˈnesəseri/) - ضروری، لازم

Practice is necessary for improvement.

برای پیشرفت، تمرین لازمه.

Valuable (/ˈvæljuəbəl/) - ارزشمند

Your feedback is valuable.

نظرت خیلی ارزشمنده.

Successful (/səkˈsesfəl/) - موفق

She is a successful business owner.

اون صاحب یه کسب‌وکار موفقه.

Challenging (/ˈtʃælɪndʒɪŋ/) - چالش برانگیز

Learning a language can be challenging.

یادگیری یه زبان می‌تونه چالش‌برانگیز باشه.

Opportunity (/ˌɑːpərˈtuːnəti/) - فرصت

This job is a great opportunity.

این شغل یه فرصت عالیه.

Experience (/ɪkˈspɪriəns/) - تجربه

I have experience in customer service.

در زمینه خدمات مشتری تجربه دارم.

Knowledge (/ˈnɑːlɪdʒ/) - دانش

Reading expands your knowledge.

مطالعه دانش آدم رو بیشتر می‌کنه.

Skill (/skɪl/) - مهارت

Communication is an important skill.

ارتباط برقرار کردن یه مهارت مهمه.

Ability (/əˈbɪləti/) - توانایی

She has the ability to lead a team.

اون توانایی هدایت یه تیم رو داره.

Advantage (/ədˈvæntɪdʒ/) - مزیت

One advantage is the low cost.

یکی از مزیت‌هاش هزینه پایینه.

Disadvantage (/ˌdɪsədˈvæntɪdʒ/) - نقطه ضعف، عیب

The main disadvantage is the distance.

بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفش فاصله زیاده.

Behavior (/bɪˈheɪvjər/) - رفتار

His behavior changed recently.

رفتارش اخیراً عوض شده.

Attitude (/ˈætɪtuːd/) - نگرش، طرز فکر

A positive attitude makes a difference.

نگرش مثبت واقعاً تفاوت ایجاد می‌کنه.

Relationship (/rɪˈleɪʃənʃɪp/) - رابطه

Trust is important in a relationship.

اعتماد توی یه رابطه خیلی مهمه.

Environment (/ɪnˈvaɪrənmənt/) - محیط

A quiet environment helps me study.

محیط آروم کمکم می‌کنه درس بخونم.

Situation (/ˌsɪtʃuˈeɪʃən/) - موقعیت، شرایط

We need to understand the situation.

باید شرایط رو درک کنیم.

Condition (/kənˈdɪʃən/) - وضعیت، شرایط

The car is in good condition.

ماشین وضعیت خوبی داره.

Decision (/dɪˈsɪʒən/) - تصمیم

It was a difficult decision.

تصمیم سختی بود.

Purpose (/ˈpɜːrpəs/) - هدف، منظور

What is the purpose of this meeting?

هدف از این جلسه چیه؟

Goal (/ɡoʊl/) - هدف

My goal is to speak fluently.

هدفم اینه که روان صحبت کنم.

Reason (/ˈriːzən/) - دلیل

There is a good reason for the delay.

برای این تاخیر دلیل خوبی وجود داره.

Result (/rɪˈzʌlt/) - نتیجه

The result was better than expected.

نتیجه از چیزی که انتظار داشتیم بهتر بود.

Solution (/səˈluːʃən/) - راه حل

We finally found a solution.

بالاخره یه راه‌حل پیدا کردیم.

Issue (/ˈɪʃuː/) - مسئله، مشکل

We need to discuss this issue.

باید درباره این مسئله صحبت کنیم.

Challenge (/ˈtʃælɪndʒ/) - چالش

Time management is a major challenge.

مدیریت زمان یه چالش بزرگه.

Effort (/ˈefərt/) - تلاش

Your effort will pay off.

تلاشت بالاخره نتیجه می‌ده.

Progress (/ˈprɑːɡres/) - پیشرفت

I'm happy with my progress.

از پیشرفتم راضی‌ام.

Success (/səkˈses/) - موفقیت

Hard work often leads to success.

تلاش زیاد معمولاً به موفقیت می‌رسه.

Failure (/ˈfeɪljər/) - شکست

Failure can teach us valuable lessons.

شکست می‌تونه درس‌های ارزشمندی بهمون یاد بده.

Advice (/ədˈvaɪs/) - توصیه، نصیحت

Thanks for your helpful advice.

ممنون بابت توصیه مفیدت.

Choice (/tʃɔɪs/) - انتخاب

You have two choices.

دو تا انتخاب داری.

Opportunity (/ˌɑːpərˈtuːnəti/) - فرصت

Don't miss this opportunity.

این فرصت رو از دست نده.

Behavior (/bɪˈheɪvjər/) - رفتار

We should respect other people's behavior and choices.

باید به رفتار و انتخاب‌های دیگران احترام بذاریم.

Improve (/ɪmˈpruːv/) - بهتر کردن، بهبود دادن

Reading daily will improve your vocabulary.

مطالعه روزانه دایره لغاتت رو قوی‌تر می‌کنه.

Achieve (/əˈtʃiːv/) - محقق کردن، به دست آوردن

You can achieve more with a clear plan.

با یه برنامه روشن می‌تونی به دستاوردهای بیشتری برسی.

Recognize (/ˈrekəɡnaɪz/) - شناختن، تشخیص دادن

I recognized her voice immediately.

صدای اون رو همون لحظه شناختم.

Realize (/ˈriːəlaɪz/) - متوجه شدن، پی بردن

I realized I had made a mistake.

متوجه شدم که اشتباه کرده بودم.

Notice (/ˈnoʊtɪs/) - متوجه شدن، توجه کردن

Did you notice the difference?

متوجه تفاوت شدی؟

Assume (/əˈsuːm/) - فرض کردن

Don't assume everyone agrees with you.

فکر نکن که همه باهات موافقن.

بیشتر بخوانید: آموزش لغات مرتبط با بازار و خرید در انگلیسی

کلمات پرکاربرد انگلیسی در سطح حرفه‌ای (Advanced)

در سطح حرفه‌ای، یادگیری لغات به شما کمک می‌کند درباره موضوعات پیچیده‌تر، تحلیل‌ها، مسائل اجتماعی و تصمیم‌های کاری صحبت کنید. این واژه‌ها در مقاله‌های انگلیسی، گزارش‌ها، جلسات کاری و بحث‌های جدی کاربرد دارند. این فهرست با توجه به واژه‌های مناسب سطوح بالاتر تنظیم شده است؛ در منابعی مانند Oxford 5000 نیز بخشی از واژگان پیشرفته در سطوح B2 و C1 قرار دارند.

Analyze (/ˈænəlaɪz/) - تحلیل کردن

We need to analyze the results carefully.

باید نتایج رو با دقت بررسی کنیم.

Evaluate (/ɪˈvæljueɪt/) - ارزیابی کردن

The team will evaluate the new strategy.

تیم راهبرد جدید رو ارزیابی می‌کنه.

Assess (/əˈses/) - سنجیدن، ارزیابی کردن

Experts assessed the potential risks.

کارشناس‌ها خطرات احتمالی رو بررسی کردن.

Interpret (/ɪnˈtɜːrprət/) - تفسیر کردن

It is difficult to interpret these findings.

تفسیر این یافته‌ها سخته.

Identify (/aɪˈdentɪfaɪ/) - شناسایی کردن

The report identifies three major problems.

این گزارش سه مشکل اصلی رو مشخص می‌کنه.

Establish (/ɪˈstæblɪʃ/) - ایجاد کردن، پایه گذاری کردن

The company established a new department.

شرکت یه بخش جدید راه‌اندازی کرد.

Implement (/ˈɪmplɪment/) - اجرا کردن

We will implement the changes next month.

ماه آینده تغییرات رو اجرا می‌کنیم.

Establishment (/ɪˈstæblɪʃmənt/) - تاسیس، ایجاد

The establishment of clear rules improved cooperation.

تعیین قوانین روشن باعث شد همکاری بهتر بشه.

Demonstrate (/ˈdemənstreɪt/) - نشان دادن، اثبات کردن

The results demonstrate the value of practice.

نتایج نشون می‌دن که تمرین چقدر ارزشمنده.

Illustrate (/ˈɪləstreɪt/) - با مثال روشن کردن

This example illustrates the main concept.

این مثال مفهوم اصلی رو روشن می‌کنه.

Emphasize (/ˈemfəsaɪz/) - تاکید کردن

The speaker emphasized the need for change.

سخنران روی ضرورت تغییر تاکید کرد.

Highlight (/ˈhaɪlaɪt/) - برجسته کردن

The study highlights several important issues.

این پژوهش چند مسئله مهم رو برجسته می‌کنه.

Clarify (/ˈklærəfaɪ/) - شفاف سازی کردن

We need to clarify our objectives.

باید اهدافمون رو روشن کنیم.

Justify (/ˈdʒʌstəfaɪ/) - توجیه کردن

The data justify further investigation.

این داده‌ها نشون می‌دن که بررسی بیشتر لازمه.

Distinguish (/dɪˈstɪŋɡwɪʃ/) - تمایز قائل شدن

It is important to distinguish facts from opinions.

مهمه که واقعیت‌ها رو از نظرهای شخصی جدا کنیم.

Determine (/dɪˈtɜːrmɪn/) - تعیین کردن

The test will determine the final result.

این آزمون نتیجه نهایی رو مشخص می‌کنه.

Contribute (/kənˈtrɪbjuːt/) - مشارکت کردن، سهم داشتن

Everyone can contribute to the project.

همه می‌تونن توی این پروژه سهم داشته باشن.

Facilitate (/fəˈsɪlɪteɪt/) - تسهیل کردن

Technology can facilitate communication.

فناوری می‌تونه ارتباط برقرار کردن رو راحت‌تر کنه.

Obtain (/əbˈteɪn/) - به دست آوردن

Researchers obtained useful information.

پژوهشگرها اطلاعات مفیدی به دست آوردن.

Acquire (/əˈkwaɪər/) - کسب کردن، یاد گرفتن

Employees need to acquire new skills.

کارمندها باید مهارت‌های جدیدی یاد بگیرن.

Retain (/rɪˈteɪn/) - حفظ کردن

The company wants to retain skilled workers.

شرکت می‌خواد نیروهای ماهرش رو حفظ کنه.

Maintain (/meɪnˈteɪn/) - حفظ کردن، نگهداری کردن

We must maintain high standards.

باید استانداردهای بالایی رو حفظ کنیم.

Sustain (/səˈsteɪn/) - تداوم بخشیدن، حفظ کردن

The organization struggled to sustain its growth.

این سازمان برای ادامه دادن روند رشدش به مشکل خورد.

Allocate (/ˈæləkeɪt/) - تخصیص دادن

The manager allocated more funds to research.

مدیر بودجه بیشتری به پژوهش اختصاص داد.

Distribute (/dɪˈstrɪbjuːt/) - توزیع کردن

The team distributed the results to all members.

تیم نتایج رو بین همه اعضا پخش کرد.

Generate (/ˈdʒenəreɪt/) - تولید کردن، ایجاد کردن

The campaign generated significant interest.

این کمپین توجه زیادی جلب کرد.

Transform (/trænsˈfɔːrm/) - دگرگون کردن

Digital tools transformed the industry.

ابزارهای دیجیتال این صنعت رو متحول کردن.

Adapt (/əˈdæpt/) - سازگار شدن

Businesses must adapt to changing conditions.

کسب‌وکارها باید خودشون رو با شرایط متغیر وفق بدن.

Adopt (/əˈdɑːpt/) - اتخاذ کردن، پذیرفتن

The organization adopted a new policy.

سازمان یه سیاست جدید رو در پیش گرفت.

Integrate (/ˈɪntɪɡreɪt/) - ادغام کردن

We integrated the two systems successfully.

دو سیستم رو با موفقیت با هم ادغام کردیم.

Incorporate (/ɪnˈkɔːrpəreɪt/) - گنجاندن، وارد کردن

The report incorporates recent findings.

این گزارش یافته‌های جدید رو هم در خودش جا داده.

Establish (/ɪˈstæblɪʃ/) - پایه گذاری کردن، تعیین کردن

They established clear guidelines for the project.

اونا برای پروژه دستورالعمل‌های روشنی تعیین کردن.

Facilitate (/fəˈsɪlɪteɪt/) - آسان تر کردن

The new process facilitates faster decisions.

این فرایند جدید تصمیم‌گیری رو سریع‌تر می‌کنه.

Eliminate (/ɪˈlɪməneɪt/) - حذف کردن

The update eliminated several technical errors.

این به‌روزرسانی چند خطای فنی رو برطرف کرد.

Minimize (/ˈmɪnɪmaɪz/) - به حداقل رساندن

We need to minimize unnecessary expenses.

باید هزینه‌های غیرضروری رو به حداقل برسونیم.

Maximize (/ˈmæksɪmaɪz/) - به حداکثر رساندن

The team aims to maximize productivity.

هدف تیم اینه که بهره‌وری رو به حداکثر برسونه.

Optimize (/ˈɑːptɪmaɪz/) - بهینه سازی کردن

We optimized the website for mobile users.

وب‌سایت رو برای کاربران موبایل بهینه کردیم.

Prioritize (/praɪˈɔːrətaɪz/) - اولویت بندی کردن

The company must prioritize customer needs.

شرکت باید نیازهای مشتری‌ها رو در اولویت قرار بده.

Anticipate (/ænˈtɪsɪpeɪt/) - پیش بینی کردن، انتظار داشتن

We anticipate a rise in demand.

پیش‌بینی می‌کنیم که تقاضا بیشتر بشه.

Predict (/prɪˈdɪkt/) - پیش بینی کردن

Experts predict further changes in the market.

کارشناس‌ها تغییرات بیشتری رو در بازار پیش‌بینی می‌کنن.

Estimate (/ˈestɪmeɪt/) - تخمین زدن

Analysts estimate the cost at two million dollars.

تحلیلگرها هزینه رو حدود دو میلیون دلار تخمین می‌زنن.

Assume (/əˈsuːm/) - فرض کردن

We should not assume that the data are complete.

نباید فرض کنیم که داده‌ها کامل هستن.

Hypothesize (/haɪˈpɑːθəsaɪz/) - فرضیه سازی کردن

Researchers hypothesize that sleep improves memory.

پژوهشگرها این فرضیه رو مطرح می‌کنن که خواب حافظه رو بهتر می‌کنه.

Investigate (/ɪnˈvestɪɡeɪt/) - بررسی کردن، تحقیق کردن

The team investigated the cause of the failure.

تیم علت شکست رو بررسی کرد.

Examine (/ɪɡˈzæmɪn/) - بررسی کردن

The report examines the impact of technology.

این گزارش تاثیر فناوری رو بررسی می‌کنه.

Explore (/ɪkˈsplɔːr/) - کاوش کردن، بررسی کردن

The study explores alternative solutions.

این پژوهش راه‌حل‌های جایگزین رو بررسی می‌کنه.

Reveal (/rɪˈviːl/) - آشکار کردن

The results reveal a clear pattern.

نتایج یه الگوی مشخص رو نشون می‌دن.

Indicate (/ˈɪndɪkeɪt/) - نشان دادن، حاکی بودن

The evidence indicates a possible connection.

شواهد نشون می‌دن که احتمالاً ارتباطی وجود داره.

Imply (/ɪmˈplaɪ/) - تلویحا رساندن، به‌طور غیرمستقیم نشان دادن

His comments imply that further changes are needed.

حرف‌هاش نشون می‌ده که تغییرات بیشتری لازمه.

Infer (/ɪnˈfɜːr/) - استنباط کردن

We can infer the cause from the available evidence.

می‌تونیم از شواهد موجود به علت ماجرا پی ببریم.

Conclude (/kənˈkluːd/) - نتیجه گیری کردن

The authors conclude that the method is effective.

نویسنده‌ها به این نتیجه می‌رسن که این روش موثره.

Deduce (/dɪˈduːs/) - استنتاج کردن

Scientists deduced the answer from the data.

دانشمندها با بررسی داده‌ها به پاسخ رسیدن.

Acknowledge (/əkˈnɑːlɪdʒ/) - پذیرفتن، به رسمیت شناختن

The company acknowledged its mistake.

شرکت اشتباهش رو پذیرفت.

Assert (/əˈsɜːrt/) - با قاطعیت بیان کردن

The author asserts that education should be accessible to all.

نویسنده با قاطعیت می‌گه که آموزش باید برای همه در دسترس باشه.

Advocate (/ˈædvəkeɪt/) - حمایت کردن، طرفداری کردن

Many experts advocate stricter safety rules.

خیلی از کارشناس‌ها از قوانین ایمنی سخت‌گیرانه‌تر حمایت می‌کنن.

Challenge (/ˈtʃælɪndʒ/) - به چالش کشیدن

The findings challenge traditional assumptions.

این یافته‌ها باورهای سنتی رو به چالش می‌کشن.

Contradict (/ˌkɑːntrəˈdɪkt/) - تناقض داشتن با

The new evidence contradicts the earlier report.

شواهد جدید با گزارش قبلی تناقض دارن.

Dispute (/dɪˈspjuːt/) - مورد اختلاف قرار دادن، مخالفت کردن

Researchers continue to dispute this conclusion.

پژوهشگرها هنوز هم درباره این نتیجه اختلاف‌نظر دارن.

Negotiate (/nɪˈɡoʊʃieɪt/) - مذاکره کردن

Both sides negotiated a new agreement.

هر دو طرف درباره یه توافق جدید مذاکره کردن.

Collaborate (/kəˈlæbəreɪt/) - همکاری کردن

Several universities collaborated on the project.

چند دانشگاه با هم روی این پروژه همکاری کردن.

Consensus (/kənˈsensəs/) - توافق جمعی

The committee reached a consensus.

اعضای کمیته در نهایت به توافق رسیدن.

Perspective (/pərˈspektɪv/) - دیدگاه، زاویه نگاه

Her perspective helped us understand the issue.

دیدگاه اون کمک کرد مسئله رو بهتر بفهمیم.

Framework (/ˈfreɪmwɜːrk/) - چارچوب

The framework provides a basis for analysis.

این چارچوب مبنایی برای تحلیل فراهم می‌کنه.

Principle (/ˈprɪnsəpəl/) - اصل

Fairness is a fundamental principle.

انصاف یه اصل اساسیه.

Concept (/ˈkɑːnsept/) - مفهوم

The concept is difficult to explain briefly.

توضیح کوتاه این مفهوم سخته.

Theory (/ˈθɪri/) - نظریه

The theory explains several observed patterns.

این نظریه چند الگوی مشاهده‌شده رو توضیح می‌ده.

Hypothesis (/haɪˈpɑːθəsɪs/) - فرضیه

The researchers tested their hypothesis.

پژوهشگرها فرضیه‌شون رو آزمایش کردن.

Evidence (/ˈevɪdəns/) - شواهد، مدرک

There is insufficient evidence to support the claim.

شواهد کافی برای تایید این ادعا وجود نداره.

Insight (/ˈɪnsaɪt/) - بینش، درک عمیق

The interview provided valuable insight into the problem.

این مصاحبه کمک کرد مشکل رو عمیق‌تر درک کنیم.

Implication (/ˌɪmplɪˈkeɪʃən/) - پیامد، مفهوم ضمنی

The findings have important implications for education.

این یافته‌ها پیامدهای مهمی برای آموزش دارن.

Consequence (/ˈkɑːnsəkwens/) - پیامد، نتیجه

Every decision has a consequence.

هر تصمیمی یه پیامد داره.

Outcome (/ˈaʊtkʌm/) - نتیجه نهایی

The final outcome exceeded our expectations.

نتیجه نهایی بهتر از چیزی شد که انتظار داشتیم.

Approach (/əˈproʊtʃ/) - رویکرد، روش

We need a different approach to this problem.

برای این مشکل باید از یه روش متفاوت استفاده کنیم.

Strategy (/ˈstrætədʒi/) - راهبرد، استراتژی

Their strategy focuses on long-term growth.

راهبردشون روی رشد بلندمدت تمرکز داره.

Methodology (/ˌmeθəˈdɑːlədʒi/) - روش شناسی

The methodology is explained in the next section.

روش‌شناسی توی بخش بعد توضیح داده شده.

Criteria (/kraɪˈtɪriə/) - معیارها

Applicants must meet specific criteria.

متقاضی‌ها باید معیارهای مشخصی رو داشته باشن.

Context (/ˈkɑːntekst/) - زمینه، بافت

The statement makes sense in this context.

این جمله توی این شرایط معنی پیدا می‌کنه.

Scope (/skoʊp/) - دامنه، محدوده

The scope of the study is limited.

دامنه این پژوهش محدوده.

Factor (/ˈfæktər/) - عامل

Cost is an important factor in this decision.

هزینه عامل مهمی توی این تصمیمه.

Variable (/ˈveriəbəl/) - متغیر

The researchers controlled each variable.

پژوهشگرها هر متغیر رو کنترل کردن.

Significant (/sɪɡˈnɪfɪkənt/) - قابل توجه، مهم

The study found a significant difference.

این پژوهش یه تفاوت قابل‌توجه پیدا کرد.

Substantial (/səbˈstænʃəl/) - قابل ملاحظه، چشمگیر

The project requires substantial investment.

این پروژه به سرمایه‌گذاری قابل‌توجهی نیاز داره.

Comprehensive (/ˌkɑːmprɪˈhensɪv/) - جامع

We need a comprehensive review of the evidence.

باید شواهد رو به‌صورت جامع بررسی کنیم.

Consistent (/kənˈsɪstənt/) - باثبات، همخوان بودن

The results are consistent with previous research.

نتایج با پژوهش‌های قبلی همخوانی دارن.

Relevant (/ˈreləvənt/) - مرتبط

Please provide relevant information only.

لطفاً فقط اطلاعات مرتبط رو ارائه بده.

Preliminary (/prɪˈlɪməneri/) - مقدماتی، اولیه

These are preliminary findings.

این‌ها یافته‌های اولیه هستن.

Fundamental (/ˌfʌndəˈmentəl/) - بنیادی، اساسی

Trust is fundamental to effective teamwork.

اعتماد پایه و اساس کار تیمی موثره.

Complex (/kəmˈpleks/) - پیچیده

This is a complex social issue.

این یه مسئله اجتماعی پیچیده‌ست.

Critical (/ˈkrɪtɪkəl/) - حیاتی، بسیار مهم

Accurate data are critical to the analysis.

داده‌های دقیق برای این تحلیل ضروری هستن.

Objective (/əbˈdʒektɪv/) - عینی، بی طرفانه

We need an objective assessment.

به یه ارزیابی بی‌طرفانه نیاز داریم.

Subjective (/səbˈdʒektɪv/) - ذهنی، وابسته به نظر شخصی

Personal preference is often subjective.

سلیقه شخصی اغلب به نظر و برداشت خود آدم بستگی داره.

Ambiguous (/æmˈbɪɡjuəs/) - مبهم، چندپهلو

The instructions were ambiguous.

دستورالعمل‌ها واضح نبودن و چند جور می‌شد برداشتشون کرد.

Explicit (/ɪkˈsplɪsɪt/) - صریح، روشن

The contract contains explicit conditions.

توی قرارداد شرایط کاملاً مشخصی نوشته شده.

Implicit (/ɪmˈplɪsɪt/) - ضمنی، غیرمستقیم

The message contains an implicit warning.

توی این پیام یه هشدار غیرمستقیم وجود داره.

Feasible (/ˈfiːzəbəl/) - امکان پذیر، عملی

The proposal is financially feasible.

اجرای این پیشنهاد از نظر مالی امکان‌پذیره.

Sustainable (/səˈsteɪnəbəl/) - پایدار

We need a sustainable business model.

به یه مدل کسب‌وکار پایدار نیاز داریم.

Innovative (/ˈɪnəveɪtɪv/) - نوآورانه

The company introduced an innovative solution.

شرکت یه راه‌حل نوآورانه معرفی کرد.

Robust (/roʊˈbʌst/) - قوی، مستحکم

The system needs a robust security framework.

این سیستم به یه چارچوب امنیتی قوی و مطمئن نیاز داره.

Preliminary (/prɪˈlɪməneri/) - اولیه، مقدماتی

The preliminary report will be published soon.

گزارش اولیه به‌زودی منتشر می‌شه.

Ultimately (/ˈʌltɪmətli/) - در نهایت

Ultimately, the decision is yours.

در نهایت، تصمیم با خودته

بیشتر بخوانید: اصطلاحات بانکی به انگلیسی + لغات پرکاربرد بانک

چگونه 1000 لغت انگلیسی را بهتر یاد بگیریم؟

حفظ‌ کردن فهرستی طولانی از واژه‌ها به‌تنهایی کافی نیست. برای اینکه لغات در مکالمه و نوشتن به کارتان بیایند، آنها را در موقعیت واقعی تمرین کنید.

  • روزانه ۱۰ تا ۲۰ لغت از یک دسته مشخص انتخاب کنید.

  • تلفظ هر واژه را بشنوید و آن را چند بار با صدای بلند تکرار کنید.

  • برای هر لغت یک جمله کوتاه بسازید؛ مثلا برای واژه Hungry بگویید: I am hungry. یعنی «من گرسنه هستم».

  • معنی فارسی را بپوشانید و سعی کنید خودتان آن را به یاد بیاورید.

  • لغت‌های قبلی را پس از یک روز، سه روز و یک هفته مرور کنید.

کلام آخر

یادگیری لغات پرکاربرد انگلیسی زمانی نتیجه بهتری دارد که واژه‌ها را بر اساس موضوع بشناسید و در جمله به کار ببرید. از مکالمه روزمره، خانواده و غذا شروع کنید و به‌تدریج سراغ موضوع‌هایی مثل کار، سفر، تکنولوژی و احساسات بروید.

سوالات متداول

چطور لغات پرکاربرد انگلیسی را سریع تر یاد بگیریم؟

لغات را به‌صورت موضوعی یاد بگیرید، تلفظ آنها را بشنوید و با هر کلمه یک جمله ساده بسازید.

برای شروع مکالمه انگلیسی چند لغت باید بلد باشیم؟

یادگیری لغات روزمره و پرکاربرد شروع خوبی است، اما برای مکالمه روان باید ساخت جمله و شنیدن انگلیسی را هم تمرین کنید.

آیا یادگیری لغات انگلیسی همراه با تلفظ فارسی کافی است؟

تلفظ فارسی به شروع یادگیری کمک می‌کند، اما برای تلفظ دقیق‌تر باید صدای واقعی کلمات را نیز گوش دهید و تکرار کنید.

برچسب‌ها

exame

کیوان کاری

عاشق ساختن متن‌های جذاب، ساده و سئو شده برای وب و دنیای دیجیتالم. کنار این کار هم همیشه در حال یاد گرفتن زبان انگلیسی‌ام و سعی می‌کنم هر روز یه قدم جلوتر از دیروز باشم.

جدیدترین‌های مقالات

مشاهده همه

  • جملات انگلیسی برای شروع چت با یک نفر با ترجمه فارسی

    کیوان کاری

    12 دقیقه مطالعه

  • فیلم آموزش زبان انگلیسی برای کودکان + 15 انیمیشن وکارتون

    کیوان کاری

    12 دقیقه مطالعه

  • کاربرد Whose در زبان انگلیسی با مثال و ترجمه

    کیوان کاری

    13 دقیقه مطالعه

  • کاربرد Which در زبان انگلیسی + مثال و تمرین

    کیوان کاری

    12 دقیقه مطالعه

  • 300 لغات پرکاربرد انگلیسی با معنی و تلفظ

    کیوان کاری

    20 دقیقه مطالعه

یادگیری زبان با فانگلیش، شیرین‌تر از عسله

همین حالا به بیش از ۴۰,۰۰۰ نفر که انگلیسی رو رایگان و جذاب یاد می‌گیرن ملحق شو